محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
725
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ذو يزن را ريش سپيد بود و سخت پير بود . نوشروان گفت : يا پير ! سخت نيكو سخن گفتى و دلم بسوختى و دانم كه بر تو ستم رسيده است و اين از درد گفتى ، و ليكن از عدل و سياست چنان واجب آيد كه نخست ملك مملكت خويش نگاه دارد و پس ملكى ديگر طلب كند ، و اين زمين تو از مملكت ما دور است و به ميان باديه و حجاز است ، و از ديگر سوى دريا است و خطر آب ، و آن سپاه را به باديه فرستادن خطر جان باشد . اين پادشاهى ما پيش تو است . ايدر بباش و دل از آن پادشاهى بردار ، و هر چيزى كه مرا است از ملك و خواسته با ما انباز باش . و نوشروان بفرمود تا او را به خانهاى نيكو فرود آوردند و او را ده هزار درم داد . چون درم او را داد ، بدرهء درم پيش گرفت و از در نوشروان بيرون آمد و آن درم همى ريخت و مردم همى چيدند ، تا به خانه رسيد با وى چيزى نمانده بود . خبر به نوشروان برداشتند ، گفت : شايد بودن كه اين ملك زاده است كه همّت بزرگ دارد . پس روزى كسرى مردمان را بار داده بود ، او را گفت : يا پير ! مردمان به عطاى ملوكان چنان نكنند كه تو با آن درمها كردى كه چون به خانه رسيدى با تو چيزى نمانده بود . گفت : يا ملك ! آن شكر خداى را كردم كه روى ملك مرا بنمود و زبان من با تو به سخن آورد ، و از آنجا كه من آمدهام خاك آن همه زر و سيم است و اندر آن زمين كم كوهى است كه اندر وى كان زر يا كان سيم نيست ، و چون من از در ملك باز گردم و يارى و نصرت وى با من نبود ، اگر عطاى وى با من نبود حسرت و درد دل كمتر بود . نوشروان را دل بر او بسوخت ، او را گفت باز مگرد و شكيبايى كن تا اندر حاجت تو بنگرم و ترا چنان باز گردانم كه مراد تو بود . و او را عطاها داد و برّ كرد بسيار . و ذى يزن ده سال بر در نوشروان بماند و هم آنجا بمرد . و سيف بن ذى يزن به كنار ابرهه اندر با پسرانش بزرگ شد ، و او را با فرزندان خويش يكى داشتى . و سيف چنان دانست كه وى پسر ابرهه است . چون ابرهه هلاك شد و يكسوم به ملك بنشست ، او را با مسروق به مرتبه يكى داشتى ، و يكسوم چهار سال اندر ملك بماند پس بمرد ، و مسروق بنشست ، سيف را خوار گرفت . پس يك روز جنگ خاستشان و با يك ديگر مناظره كردند . مسروق سيف را